فریاد

نمي توانست باور كند معشوقي كه زماني همه دار و ندار او در دنيا بود اينك
در ميان انبوهي از تنهائي، تنهايش گذاشته باشد
تنهاي تنها شده بود
نمي دانست بايد چه بكند
سرش را به سوي آسمان بلند كرد و شروع كرد به صدا كردن او
كه اي خدائي كه معشقوق را براي عاشق آفريدي
پس چرا معشوق مرا از من گرفتي
و اين بار با فريادي رسا تر
همه فرشتگان آسمان را براي بازگردان او به كمك خواست
ديگر نمي دانست كه بايد چه بكند...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 10:15  توسط تیام
|
