در کار عشق ما هميشه اما بود
اين جاري ريشه از ساقه پيدا بود
آن شب که گفتي باورم کن با تو مي مانم
دلواپسي هاي من از صبح فردا بود
آن شب که گفتي با تو هستم تا که دنيا بود
باور نکردم گرچه اين جمله زيبا بود
در عمق دريا هرگز يک قطره پيدا نيست


پايان عشق ما پايان دنيا نيست......
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 19:34  توسط تیام
|
زیباترین احساس عشق است..خوب
ترین اتفاق دوستی
مثل من هرگز کسی عاشق نبوده
سوختن از عشق را لایق نبوده
از توام بر آتش و خاموشم از تو
تا نگوئی بر وفا صادق نبوده
-_
-
هر چه میسوزم تو میگوئی کم است
قصه ام ورده تمامه عالم است
پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟
-_
-
هر چه را میخواستی از من بدست آورده ای
مرگه ( غرورم ) بس نبود که قصد ( جانم ) کرده ای
منکه دنیا را به پایت ریختم
زندیگیها را به پایت ریختم
من که با خوب و بده تو ساختم
آبرویم را به خاک انداختم
دیگر چه خواهی ؟
-_
-
من که همچون بت پرستیدم ترا ....
هرکجا رفتم فقط دیدم تورا ....
با تمام گریه ها از دست تو ...
میشکستم بغض و خندیدم تورا ...
پس چرا آزردنم را دوست داری
حصرت و غم خوردنم را دوست داری ؟
آن که دائم هوس سوختن مرا می کرد
کاش یک لحظه میماند و تماشا می کرد
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 18:34  توسط تیام
|
زندگی قصه تلخیست که از آغازش بس که آزرده شدم
چشم به پایانش دادم
زندگی میگن برای زندهاست
اما خدایا بس که ما دنبال
زندگی دویدیم بریدیم ...
اما ...
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ای خواند از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خوش تر آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
دوستدار شما تیام
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:41  توسط تیام
|
بی تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
.همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بود
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم..
.پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لبان جوي نشستيم
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذرکن
لحظه اي چند بر اين آب نظر کن
آب آينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمناي تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
باز گفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه کشيدم نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم
آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکني دگر از آن کوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي
من از آن کوچه گذشتم
گذشتم .......
خیلی سخته که یکی بگه ستاره شو بچینمت
یکم که بگذره بگه دیگه نیا ببینمت

يه عزيزي مي گفت:
(( هميشه تلخ ترين لحظه توسط كسي درست ميشه كه بهترين لحظه رو آفريده))
چون میگذرد غمی نیست
اما تا بگذرد کمی نیست !!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 14:21  توسط تیام
|
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست
بين من و عشق تو فاصله ای نيست
گفتم کمی صبر کن گوش به من ده
گفتی که نه بايد برم حوصله ای نيست
گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی تو خدا پشتو پناهت ، به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 8:45  توسط تیام
|
اگر یک روز پریشان شدی از جور زمان
به کسی گوی که یارت باشد
جلوی جمع مگوی تا که ضد تو کسی دم نزند
اگه یک روزدلت گشت خراب از دلکی
با همان دل تو بساز لب فرو بند به هر دل دادن
اگر یک روز کسی از غم هجران تو تا شب تب کرد
آشنا باش برایش تو بمیر
عاقبت یار کسی باش در این عمر دو روز
که برایت سروجان برسر هر عاشق زارت باشد
بيا که ...
با کسی که میتونی زندگی کنی هرگز زندگی نکن
با کسی زندگی کن که میدونی بدون اون نمیتونی
زندگی کنی ...
* * *
باید چشم هارا شست تا شاید همه چیز را آن گونه ببینیم که به راستی هستند !!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 14:1  توسط تیام
|
وقتی میگن به آدم دنیا فقط دو روزه
آدم دلش میسوزه ای خدا ای خدا ای خدا ای...
آدم که به گذشته یه لحظه چشم میدوزه
بیشتر دلش میسوزه ای خدا ای خدا ای خدا ای...
دنیا بقا نداره . چشمش حیا نداره
هیچکس وفا نداره ای خدا ای خدا ای خدا ای ...
دلی میخواد از آهن . هر کی میخواد مثل من
اینقدر دووم بیاره ای خدا ای خدا ای خدا ای...
تا که آدم جوونه کبکش خروس میخونه
دنیا باهاش مهربونه ای خدا ای خدا ای خدا ای...
اما به وقت پیری بی یار و بی نشونه
آدم تنها میمونه ای خدا ای خدا ای خدا ای...

تقدیم به... 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 13:34  توسط تیام
|

عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه
خدا ميدونه خدا میدونه
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 13:9  توسط تیام
|