سهم من ؟؟؟
دستها بالا بود.
هر کسي سهم خودش را طلبيد.
سهم هر کس که رسيد،
داغ تر از دل ما بود
ولي
نوبت من که رسيد،
غرورم رو شکستی چه بی رحمی زمونه !!!
دستها بالا بود.
هر کسي سهم خودش را طلبيد.
سهم هر کس که رسيد،
داغ تر از دل ما بود
ولي
نوبت من که رسيد،

یکی میگفت:
آدم باید توی عاشقی مثل سیگار باشه !!!
با اینکه میدونه آخرش زیر پا له میشه
اما تا آخرش به پای آدم می سوزه ...
حرفمو پس می گیرم....خیال نکن نمونی....کارم دیگه تمومه....
لیلی فقط تو قصه اس...مجنون دیگه کدومه....کی گفته تو نباشی....
ستاره بی فروغه....بذار همه بدونن....که عاشقی دروغه....
بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
او که خوابیده ست در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
لب برکه نشسته بودیم ، به شوخی به قورباغه ها سنگ میزدیم . اما آنها جدی میمردن !!!

بگویید بر گورم بنویسیند ،
زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت
مهربان بود ولی مهر نورزید
در قلبش جنب و جوش بود ولی کسی به دان راه نداشت
و خلاصه بنوسید: زنده بودن را برای زندگی دوست داشت وزندگی را برای زنده ماندن

وقتی به دنیا آمدم صدایی در گوشم طنین انداخت و گفت:
تا آخرین لحظه عمرت با تو خواهم ماند.
به او گفتم: تو که هستی؟
گفت:غم !!!
با خود فکر کردم غم عروسکی است که می توان با آن بازی کرد
اما حال می بینم که خود عروسکی هستم که او مرا بازی داد
چه بیهوده تلاش میکنم ، چه بی مهابا با سرنوشت می ستیزم
با این که میدانم خیلی وقت است که از آن من نیستی
چرا نمیتوانم همانطور که تو از من گذشتی
من نیز از تو بگذرم؟!!
هیچ کس رو نا امید نکن ، شاید امید تنها چیزی باشد که او دارد
گمان میکردم که با من هم دل و هم دردی
به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
هر گاه شکست غرور سنگ را دیدی
هر گاه شعله ور شدن آب را دیدی
هرگاه توانستی بر آتش بوسه زدی
آنگاه فقط آنگاه باور کن که فراموشت کردم ...
من و تو مثل دو تا خط می مونیم که توی دفتر مشق اسیر شدیم
نرسیدیم به هم و آخرش هم تو همین دفتر کهنه پیر شدیم
بی هم و کنار هم روزها گذشت دستای من نرسید به دست تو
می دونیم که ما به هم نمی رسیم مگه با شکست من شکست تو
ما به هم نمی رسیم آخر بازی همینه
آخر عشق دو تا خط موازی همین
ميرسد روزی كه فريـــــــاد وفا را ســــــــر كنی
ميرسد روزی كه احســـــــــــاس مرا باور كنی
خاطــــــــــــــرات رفته ام را مو به مو از بر كنی
ميرســـــــــــــد روزی كه تنها ماند از من يادگار
نامه های كهنه ای را كه به اشكــــــت تر كنی
ميرسد روزی كه در صحرای خشك بی كســی
بوته های وحشــــــــــــــی گل را زغم پرپر كنی
ميرســــد روزی كه صبرت سر شود در پای من
آن زمان احســــــــــــــــــاس امروز مرا باور كنی

مرا رازی ست اندر دل ، بخون دیده پرورده ، و لیکن با که گویم راز دل چون محرم نمیبینم
قناعت میکنم با درد ، چون درمان نمیبینم ، تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم .....

خوابيدي بدون لالايي و قصه
بگير آسوده بخواب بي درد و غصه
ديگه كابوس زمستون نمي بيني
توي خواب گلهاي حسرت نمي چيني
ديگه خورشيد چهرتو نمي سوزونه
جاي سيلياي باد روش نمي مونه
ديگه بيدار نمي شي با نگروني
يا با ترديد كه بري يا كه بموني
رفتي و آدمكها رو جا گذاشتي
قانون جنگلو زير پا گذاشتي
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني
تو تو جنگل نمي تونستي بموني
دلتو بردي با خود يه جاي ديگه
اونجا كه خدا برات لالايي ميگه
ميدونم ميبينمت يه روز دوباره
توي دنيايي كه آدمك نداره







حالا که کار تو شده پر از نیرنگ و ریا
حالا که دل تو شده فرسنگ ها دور از خدا
به من نگو دوست دارم که باورم نمیشه
نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه
تو با دل شکسته ام این قدر جفا نکن
تو که دوستم نداری این جوری بد تا نکن
تو اگر میدانستی که چه زجری دارد و چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن ، از من خسته و تنها
نمی پرسیدی که چرا تنهایییییییییییییییییییییی!!!



من میدانم که روزی خواهم مرد ، پس مرا در خاک می نهید !!!
مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند که سیاه بخت بودام !!!
چشمان مرا باز بگذارید ، تا تمامی جهان بدانند که چشم انتظار از این دنیا رفته ام .
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند که من به آنچه می خواستم نرسیدم !!!
و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوتم بکشید ، تا همگان بدانند هر چه ظلمت بود کشیدم ...

کی اشکات و پاک می شبا که غصه داری
دست به موهات کی می کشه وقتی منو نداری
شونه کی مرحم هق هقت میشه دوباره
از کی بهوونه میگیری شبای بی ستاره
برگ ریزونای پاییز کی چشم به راهت نشسته
از جلو پات جمع می کنه برگای زرد و خسته
کی منتظر می مونه حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا
کی از سرود بارون قصه برات می سازه
از عاشقی می خونه وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون چشماش و هم میزاره
نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیاره


برو ،برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم
برو ،برو ولی بدون که تا ابد جایی نداری تو دلم
زدم به سیم آخر گفتم ولش کن بی خیالش
اون واسه من یار نمیشه بی خیال عشق محالش
می خواد بری ! خوب به درک
برو ،برو که مثل تو زیاده تو دنیا واسم

دگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد
جز تو كس در نظر خلق مرا خوار نكرد
آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد
هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد

از زندگی هر آنچه لیاقتش را داشته باشیم به ما میرسد نه آنچه آرزویش را داریم
به خاطر تو دنيا را زير پايم له كردم و تو چه آسان
به خاطر هيچ و پوچ مرا زير پايت له كردي
![]()

نمي دانم
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمي خواهم بدانم كوزه گر با خاك اندامم چه خواهدساخت
ولي بسيار مشتاقم
كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي شيطان و بازیگوش
و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را
در گلويم بفشارد
و آواي گلويم پر كند سر تا سر گيتي
و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد
بگيرد او بدين ترتيب
انتقام مرگ بار را......

آدما مثل یک کتاب میمونن که تا وقتی تموم نشن برای دیگران جالبن
پس سعی کن خودتو جلوی دیگران تندتند ورق نزنی چون اگه تموم بشی
مطمئن باش میرن سره یه کتابه دیگه![]()

دست تو ، تو دست من بود ، دلت اما جای دیگه

ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم ![]()
ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم
اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بميرم![]()
ببخش اگه تو گريه هام دو رنگي و ريا نبود
اگر که دستام مثه تو با کسي آشنا نبود![]()
ببخش اگه تو عشقمون کم نمي زاشتم چيزي رو
ببخش که يادم نمي ره اون روزاي پاييزي رو
لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز
نه نمي خوام گريه کني براي من اشکي نريز
لياقت چشماي تو نگاه ِ پاک ِ من نبود
هی فلانی
زندگی شاید همین باشد ، یک فریب ساده کوچک آن هم از دست عزیزی
که هیچ کی چون او گرامی نیست . من که باور کردم ، بی گمان
شاید همین باشد ...

نمي توانست باور كند معشوقي كه زماني همه دار و ندار او در دنيا بود اينك
در ميان انبوهي از تنهائي، تنهايش گذاشته باشد
تنهاي تنها شده بود
نمي دانست بايد چه بكند
سرش را به سوي آسمان بلند كرد و شروع كرد به صدا كردن او
كه اي خدائي كه معشقوق را براي عاشق آفريدي
پس چرا معشوق مرا از من گرفتي
و اين بار با فريادي رسا تر
همه فرشتگان آسمان را براي بازگردان او به كمك خواست
ديگر نمي دانست كه بايد چه بكند...

بزرگترین کلاهی که آدم می تونه سر خودش بذاره وبه خودش دروغ بگه این که کسی رو دوست داشته باشی و اونم تو رو دوست داشته باشه ولی اینم بدونی که...
هیچ وقت بهش نمیر سی

من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی ...
هرگز ! هرگز ! ! !
پاسخی سخت و درشت
و مرا این هرگز کشت . . .


اگر مي داني در اي جهان كسي هست 
كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند
وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،
مهم نيست كه او مال تو باشد ،
مهم اين است كه فقط باشد :
زندگي كند ، لذت ببرد
و نفس بكشد 

غم ميون دوتا چشمون قشنگت، لونه كرده
شب رو موهاي سياهت، خونه كرده
دوتا چشمون سياهت، مث شبهاي منه
سياهي هاي دو چشمت، مث غمهاي منه
وقتي بغض از مژه هام پايين مياد، بارون ميشه
سيل غم آباديمْ، ويرونه كرده
وقتي با من مي موني، تنهاييمْ باد ميبره
دو تا چشمام بارون شبونه كرده
بهار از دستاي من پر زد و رفت
گل يخ توي دلم جوونه كرده
تو اتاقم دارم از تنهايي آتيش ميگيرم
اي شكوفه توي اين زمونه كرده
چي بخونم؟ جوونيم رفته، صدام رفته ديگه
گل يخ توي دلم جوونه كرده
چي بخونم؟ جوونيم رفته، صدام رفته ديگه
گل يخ توي دلم جوونه كرده
LOVE